شهر مامونیه

مأمونیه مرکز شهرستان زرندیه می‌باشد و فاصلهٔ آن تا شهر تهران 90 کیلومتر و تا شهر  اراک ۱۹۵ کیلومتر است.این منطقه توسط راه‌آهن و آزادراه به شهرهای تهران، همدان، قزوین، قم و ساوه متصل است.آب و هوای آن در قسمت‌های شرقی، کویری و از غرب کوهستانی می‌باشد . در حدود ۳۰۰ سال پیش به دلیل قرار گیری این شهر در مسیر جاده اصلی ابریشم  چندین کاروانسرا در نزدیکی آن وجود دارد و در برخی از سفر نامه ها نام این منطقه آورده شده است مانند سفر نامه عراق عجم – سده هشتم هجری سفر نامه بلاد مرکزی ایران و...آثار و تپه های تاریخی فراوانی در این منطقه قرار دارد مانند تپه تاریخی سرقله و تپه تاریخی امیر آباد که قدمت آن هم به پیش از اسلام می رسد. در مرکز شهر خیابان امامزاده قرار گرفته و هسته اصلی شهر در آن شکل گرفته مجموعه فرهنگی چاله محله در آن واقع گردیده که شامل امامزاده سید منصور و حمام های چال و مسجد چال می باشد. در جنوب شهر مامونیه محله امیر آباد و زرند کهنه قرار گرفته و آثار عمارت محبعلی خان در عهد خاقان مغفور.وامامزاده پنج تن دیده می شود.محله خورشید آباد در غرب شهر ودر نقطه شمالی محله آسیابک واقع گردیده است.نتیجه سرشماری سال 90 جمعیت این شهر را20000 نفر نشان می دهد.که جمعیت کل شهرستان نزدیک به 60000نفر می باشد. و زبان مردم مامونیه فارسی می باشد.

غروب جمعه ها...

آقا نيا اينجا كسي در فكرتان نيست  اينجا كسي دلواپس صاحب زمان نيست

آقا بارگناهانم رو دوشم سنگینی میکنه.آقا خیلی وقته غروب جمعه ها دلم نمیگیره.خیلی وقته هر وقت گرفتار میشم یاد شما میفتم.آقای مهربونی ها میدونم دلت رو خون کردم.میدونم دلت رو شکستم.میدونم مادرت زهرا ازم راضی نیست. میدونم چشمم با شما آشنا نیست.میدونم نمازم نماز نیست.میدونم اشکام برای مشکلات خودمه نه برای شما.میدونم بدحال ترینم.میدونم درد غربتت رو بیشتر کردم.میدونم علی اکبری نیستم...

اما خوب میدونم که بد جوری دلتنگ دلگیر بودن غروب جمعه هام...جان مادرت زهرا برام دعا آقا.

همه دردم آقا ، دعایم کن آقا

مریضم سراپا ، دعایم کن آقا

گرفتار نفسم ، اسیر گناهم

تو ای روح تقوا ، دعایم کن آقا

دلتنگی...

سلام

کوچیک که بودم دنیا یه جور دیگه بود...

شما هم به احتمال زیاد این تغییرات رو حس کردید!

خیلی چیزها الان هست که اون موقع ها نبود، خیلی چیزها هم اون موقع ها بود که الان نیست ترجیح میدم هر چی الان دارم رو بدم و اون موقعی ها رو داشته باشم

کوچیک که بودم ...
آره ... دنیا یه جور دیگه بود ...

بدجوری دلم برای بچه گی هام و اون قدیما تنگه.

یادش بخیر ....
وقتی با یه لاستیک کهنه و یک تکه چوب ، تمام روزمون سپری می شد.
گاهی از خودم می پرسم چرا انقد زود اون روزا تموم شد؟
هنوز باورم نمیشه اون روزها دیگه بر نمیگرده!!
نمیدونم امشب چرا انقد دلتنگ بچه گی هام و خاطرات اون دوران شدم. به گذشته شهرمون فکر میکردم که چه تغییراتی کرده؟ چه کسانی بودن و دیگه نیستن؟ در کنار چه کسانی زندگی میکردیم؟این مغروحافظه ما انسان ها هم واسه خودش یه دنیاست...وقتی خاطرات اون دوران رو مرور میکنم گاهی خنده ام میگیره گاهی هم با کشیدن یک آه حسرت اون روزا رو میخورم
البته خاطراتم برای بزرگترها خیلی هم قدیمی نیست اما دهه شصت و دهه هفتاد واقعا دوران به یاد موندنی بود
مخصوصا برای من.
یاد بخاری نفتی هامون بخیر که دودش همه جا رو برمیداشت. یاد بخارنفتی های مدرسه 15 خرداد که مقابل امامزاده سید منصور بود و دم به دم آتیش میگرفت بخیر.
یاد صف های نفت بخیر
یاد صف های قندو شکر وپنیرکوپنی مغازه حاج علی کاوسی بخیر
یاد صف های شیر شیشه ای مغازه احمد دادا بخیر
یاد نانوایی های لواشی با تنور زمینی بخیر
ای خدا..
یاد چهار چرخ حاج عل دادا بخیر.که همه چی توش پیدا میشد از مگس کش و قاشق چنگال بگیرتا کش شلوار و اسپند و...
صداش هنوز توگوشمه وقتی مادرم میگفت برو دم در وایستا حاج عل دادا اومد صدام کن(حاااااااج عل داداءءءءء)یادمه از سیستم حسابداری چوب خطی استفاده میکرد
یاد دالان های امامزاده سیدمنصورو آقا جعفر بخیر...یاد اون حوض اب وسط امامزاده بخیر
یاد روضه خونی های کلبه نورالله (کربلایی نورالله صدرایی) و امام حسین شدن های کلب حمزه (کربلایی حمزه منظور)بخیر
یاد اتوبوس 302 میرز حسین بخیرکه اتوبوس رو تاگوشاش پر میکرد...
یاد زمین فوتبال کوچه همدونی ها و تیم های شاهین وایرانجوان وپرسپولیس مامونیه که همیشه اخربازی ها دعوا میشد بخیر
یاد حاج یوسف کاوسی وحرف زدن هاش بخیر(که ای کاش شورای فعلی یک کمی فقط یک کمی مثل ایشون بودن...)
یاد اون کاسه بشقاب ملامینی که مادرم قسطی از اوست علی اکبر شامل میخرید بخیر(یادتون هست که با موتور پنیرمحلی وکاسه بشقاب ملامین میفروخت؟)
یاد شعبون دادا بخیر(خدایا خودت ما رو ببخش.تو عالم بچگی این بنده خدا رواذیت کردیم وسنگ تو جیبش ریختیم)
یاد کبابی حاج کبابی واون لبخند همیشه گیش بخیر
یاد دکتر نیکوبخت بخیر
یاد سید کمالی که با زنبیل دست فروشی میکرد وبرای نون حلال چه دادهایی که نمیزد بخیر.
یاد نماز جماعت های شلوغ مسجدهای پایین وبالا بخیر(مسجد صاحب زمان و مسجد علی ا بن ایبطالب)
یاد صبح عیدفطر که میرفتیم منزل حاجاقا اکبری بخیر
یاد نعمت دادا آمپول زن که همیشه کیفش تو دستش بود بخیر
یاد گاری و الاغ داود دادا که باهاشون نفت پخش میکرد بخیر
یاد آقای صفر صعودی معلم چهارم دبستان بخیر
یاد کتک های که از مرحوم کیانی معلم پنجم دبستان میخوردیم بخیر
یاد اون سه شنبه هایی که با اتوبوس آقاسید جعفرکمالی میرفتیم جمکران بخیر
یاد اون صف های شلوغ نذری حسینخونه بخیر(حسینیه مرحوم منصوری)
یاد اون تابستون های گرم بدون کولر بخیر
یاد تلوزیون چهارده اینچ سیاه سفیدمون بخیر

جوادمولائی

یاد باد آن روزگاران یاد باد

..... ..... ..... .... ..... .... ..... ..... .... ..... ..... ..... .... .....

شادی روح همه عزیزانی که دیگه پیش ما نیستن صلوات...

ماجرای نصب حجرالاسود به دست پیامبر اعظم

چند سال پیش از بعثت حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم

بر اثر سیل، دیوارهای ساختمان کعبه آسیب دید. قبایل قریش تصمیم گرفتند آن را تعمیر و بازسازی کنند. کارها به گونه ای تقسیم شد که همه در افتخار تجدید بنای بخش هایی از کعبه سهم داشته باشند.

کار با موفقیت به پایان رسید. اکنون نوبت قرار دادن حجرالاسود در جای مخصوصش رسیده بود. بر سر اینکه کدام قبیله این افتخار را نصیب خود سازد، اختلاف شدیدی رخ داد. هیچ قبیله ای حاضر نبود اجازه دهد قبیله دیگری این افتخار را نصیب خود سازد. کشمکش به جایی رسید که طایفه بنی عَبْدالدّار تشتی پر از خون آوردند و با طایفه بنی عدی پیمان بستند که تا پای جان ایستادگی کنند و نگذارند کس دیگری جز بزرگ قبیله شان صاحب این افتخار شود.

قبایل طی چهار یا پنج روز برای جنگ در آماده باش کامل به سر می بردند تا اینکه أبو امیّه که در آن زمان پیرترین مرد قریش بود، پیشنهاد داد همه قبایل برای جلوگیری از خون ریزی، به داوری نخستین کسی که وارد مسجد شود، تن بدهند. از قضا، این نخستین کس، محمد صلی الله علیه و آله وسلم بود. از این رو، همه خشنود شدند؛ چرا که پیامبر را به صفت امانت داری و سلامت نفس می شناختند. سران قبایل پس از آنکه آن حضرت را در جریان موضوع مورد اختلافشان قرار دادند، از او خواستند داوری این اختلاف را بپذیرد. پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله وسلم از آنان خواست پارچه ای بیاورند. سپس حجرالاسود را میان آن قرار داد. بعد از سران قبایل خواست هر یک گوشه ای از آن را بردارد. وقتی پارچه را برداشتند و بالا بردند، خود حضرت حجرالاسود را برداشت و در جایش قرار داد.

پیامبر با این تدبیر هوشمندانه، از بحرانی که نزدیک بود زمینه ساز جنگی سهمگین و کینه توزانه شود، جلوگیری کرد.

در حاشیه ی نامگزاری معابر و اماکن و محله های شهر

چند روزی است بنری در ورودی محله ی زمین شهری مامونیه نصب شده است که در خصوص برگزاری یادواره ی شهدای گرانقدر محله ی زمین شهری اطلاع رسانی نموده و خبر از مداحی آقای حاج مرتضی طاهری مداح و ذاکر مشهور کشوری و برنامه های فرهنگی و مذهبی در حاشیه ی یادواره ی شهدای گرانمایه داده شده است که در همین حد به فال نیک گرفته و از اجرای این برنامه و برنامه های مشابه استقبال می کنم .

اما امری که باعث شد یادداشت حاضر را بنویسم مشاهده نوشته های بنر مذکور با امضاء و زیر نویس و همینطور آدرس " شهرک فاطمیه " بود .

برادران و خواهران مجری برنامه ی یادواره مطمئنا نیتی مقدس و خیر داشته و خیرخواهی و نیک اندیشی نگارندگان این اطلاعیه برای حقیر مسلم است زیرا اجرای اینگونه برنامه ها علاوه بر صرف هزینه و وقت و حوصله و انرژی نیاز به ایثار و از خودگذشتگی بسیار زیادی دارد و با مسئولیت سنگینی همراه است که هر کسی به راحتی آن را بر عهده نمی گیرد و بار آن را به دوش نمی کشد و همینقدر که ایشان این مسئولیت را پذیرفته اند نشان از همت والا و روحیه ی بسیجی و ایثار و فداکاری و دلسوزی ایشان دارد .

ساکنان " محله ی فاطمیه " " زمین شهری سابق " را عمدتا مهاجرین و کارمندان و نیروهای ارزشی تشکیل می دهند و این محله از قدیم الایام و بدو تاسیس به نام محله ی " زمین شهری " و " محدوده ی کانون " و اسامی مشابه شناخته شده بوده و نامگذاری آن به " محله ی فاطمیه " به تناسب همجواری این محله با مسجدحضرت فاطمه زهرا (س) امری مبارک و بسیار پسندیده و مطلوب است .

 اما امری که اینجانب و بسیاری از اهالی را به واکنش واداشته است نامگذاری این محله به نام " شهرک فاطمیه " و استفاده از واژه ی " شهرک " است که امری غیر اصولی و غیر منطقی است و موضوعی غیر متداول و حتی غیر قانونی نیز می باشد ، ممکن است شما بفرمایید این امر یعنی نامیدن یک محله ی از شهر به نام " شهرک " مسبوق به سابقه است و قبلا نیز "محله ی آسیابک " با نصب یک تابلوی کوچک به نام " شهرک اسیابک " موسوم گردیده و تابلو مربوطه نیز در ابتدا و انتهای آسیابک " روبروی مغازه های مرحوم حاج علی احمد احمدیان " و " روبروی پمپ بنزین اسیابک" موجود است !! و همچنین سئوال کنید که اشکال و ایراد کار در کجاست ؟

باید به عرض برسانیم چنانچه پیش از این در مقاله ای در همین وبلاگ نوشتیم اگر تاریخچه ی شهر مامونیه را بررسی بفرمایید پی خواهید برد که در سال ۱۳۴۳ با عنایت به حد نصاب جمعیتی برای شهر شدن ۵ روستای مامونیه - امیرآباد- زرندکهنه- اسیابک- خورشید اباد را مجتمع نموده و  شهرداری به آن تخصیص دادند و ساختمان اداری شهرداری حوزه ی شهری مامونیه را در محدوده ی مرکزی این ۵ روستا جای داده و نام شهرداری حوزه ی شهری مامونیه را بر آن نهادند که بعدها برای سهولت و سرعت و اختصار نام "شهرداری حوزه ی شهری مامونیه " را به " شهرداری مامونیه " تبدیل نموده و "حوزه ی شهری مامونیه" را به نام " شهر مامونیه " را نامیده و خواندند و از همان موقع "شهر مامونیه" و "شهرداری مامونیه" در وزارت کشور و استانداری مرکزی و  مراجع قانونی رسمیت یافته و شناخته شد .

چنانچه قبلا توضیح دادیم در تمام کتب و دستور العمل های وزارت کشور و وزارت مسکن و شهرسازی "شهر "و "شهرک " از تعریف متمایز و جداگانه ی مشخصی برخوردار بوده و هر کدام دارای تشکیلات و سازمان مختص به خود بوده و به هیچ عنوان استفاده از لفظ " شهر " برای " شهرک" و بالعکس استفاده از اصطلاح " شهرک " برای " شهر " امری معقول و منطقی و قانونی به حساب نیامده و نباید بر اساس سلیقه  و دلخواه افراد این الفاظ گزینش و استعمال گردد .

چنانچه در قانون مقرر گردیده "شهر " از چند " مرکز جمعیتی " از قبیل " روستا " و یا " محله " تشکیل شده و شخصی به نام "شهردار" توسط شوزای اسلامی شهر و با تایید استاندار در راس اداره ای به نام "شهرداری " امور عمرانی و ساخت و ساز و اصلاح معابر و هدایت آب های سطحی و تجمیع زباله و رفت و روب و نظافت شهر و مبلمان شهری و احداث و تجهیز باغ های عمومی موسوم به بوستان و پارک ووضع قوانین مربوط به نحوه ی ساخت و ساز اماکن را مدیریت می نماید ، در حالی که "شهرک " با کاربری خاص مثل صنعتی و یا اداری و یا .... در نقطه ای خاص متمرکز شده و در آن اداره ای به نام " دفتر محلی " یا " دفتر خدمات محلی " ایجاد می گردد که در راس این " دفتر محلی " شخصی به نام " مدیر دفتر محلی " که برای اختصار و متمایز شدن " مدیر شهرک " نامیده می شود امور مربوط به ساماندهی به خدمات در شهرک را از قبیل " نظافت " و " نگهداری" و " مدیریت محلی " انجام می دهد که می توانیم  به عنوان نمونه "شهرک صنعتی مامونیه " و " دفتر شهرک " و " مهندس خیری " را برای مورد فوق مثال بزنیم .

به هر حال استفاده از لفظ " شهرک " به جای " محله " امری ناصواب و ناشی از سوء تفاهم و سوء برداشت در خصوص اسم " شهرک " که آن را مترادف با " شهرکوچک " و "کاف انتهای شهرک " را به عنوان " کاف تصغیر " تلقی نموده اند می باشد و ابدا چنین نیست بلکه " شهرک" عبارت از منطقه و محدوده ای با ویژگی های خاص خود و این اصطلاح یک اصطلاح کاملا قانونی و شناخته شده در عرف اداری و قوانین و تعاریف تخصصی رایج در وزارت کشور و وزارت مسکن و شهرسازی است .

اگر بپذیریم که محله هایی که به اشتباه " شهرک " نامیده شده و تابلو نیز برای آن ها نصب شده " زیر مجموعه ای و محله های شهری نبوده و بلکه خودشان " شهرک مستقل" و دارای هویت و شخصیت مستقل هستند ضرورتا از نظر قانون ، شهرداری حق ارائه ی خدمات در انجا و همینطور هزینه کرد مالی و انجام پروژه ی عمرانی را ندارد و الزاما باید فعالیت های مرتبط با شهر و شهرسازی و عمران و ابادانی در آن ها توسط دفتر محلی و دفتر خدمات محلی انجام شود در حالی که اصلا چنین "دفتر محلی و  دفتر خدمات محلی" در این مکان ها موجود نیست و قاعدتا نباید هم موجود باشد زیرا این اماکن صرفا " محله هایی " هستند که شهر را تشکیل می دهند .

نکته دیگر اینکه درست است که شهر مامونیه در آغاز از ترکیب ۵ نقطه ی جمعیتی و روستا ( خود مامونیه نیز یکی از آن ۵ مرکز جمعیتی و روستاها محسوب می شود ) تشکیل یافته لیکن گسترش شهر و بوجود آمدن محله های جدید همزمان با توسعه ی شهر اجتناب ناپذیر بوده و امروزه شهر مامونیه از محله های زیادی همانند محله ی زمین شهری - محله ی حدیق- محله ی ۲۵ متری پارک- محله ی همدانی ها - محله امیراباد- محله ی اسیابک- محله ی مامونبه- محله ی خورشید اباد- محله زرند کهنه و محله ی چهل دستگاه و ... متشکل است و اگر قرار شود هر محله برای خود نام شهرک را برگزیند علاوه بر تاثیر منفی بر واگرایی شهر و بروز مشکلات دیگر به نوعی انسجام و تمامیت شهر را اسیب رسانده و تهدید می نماید و ضمنا یک تحریف تاریخی صورت می گیرد و موضوعی که حدود ۳۰ سال است مصوب شده و استقرار یافته را مورد تعرض و تحربف قرار می گیرد .

علیهذا از فرمانداری محترم شهرستان زرندیه و شهرداری محترم مامونیه و همینطور از شورای اسلامی شهر مامونیه میخواهیم با حساسیت نسبت به ایجاد هر گونه تغییر و تحریف در نام شهر و  محله های آن برخورد نموده و با رهنمودهای به موقع و گوشزد نمودن قانون ضمن شفاف سازی و روشن نمودن حقیقت از بروز و تکرار موارد مذکور ممانعت نموده و اصلاحات لازم را در موارد لزوم اعمال فرمایند .

اضافه می کنم حسب بند۲۴ماده ۷۱ قانون وظایف و اختیارات و انتخابان شورای اسلامی شهر تعیین اسامی معابر- محله ها - شوارع - میادین- اماکن از اختیارات شورای اسلامی شهر بوده که باید آن را انتخاب و طی پیشنهادی به فرمانداری محترم شهرستان اعلام نماید و انگاه شورای عالی نامگزاری که مستقر در فرمانداری شهرستان است و متشکل از فرماندار و معاونین و امام جمعه ی محترم  و رئیس بنیاد شهید و رئیس اداره ی ارشاد و فرمانده سپاه شهرستان و شهردار و رئیس شورای شهر و روسای دانشگاه های شهرستان و معتمدین منتخب فرماندار است در بررسی همه جانبه اسامی پیشنهادی را مورد تصویب نهایی قرار می دهند و جهت اجرا به شهرداری مربوطه ارجاع می دهند .

یاد اور می شود شورای عالی نامگزاری شهرستان صلاحیت لازم برای نامگزاری و همینطور تجدیدنظر و کسر و اضافات نام معابر - میادین و اماکن و محله های شهر را دارد و  در مورد موضوع مورد بحث ما به هیچ وجه تسمیه ی محله های اسیابک و محله ی زمین شهری " فاطمیه" به عنوان " شهرک " جزء مصوبات شورای اسلامی شهر و همچنین تائیدیه نهایی این شورای عالی نامگزاری شهرستان نبوده و پس از تهیه ی نقشه ی جامع شهر در اسفند ماه سال ۹۱ تمام اماکن شهر مامونیه برابر بند ۲۴ ماده ی ۷۱ قانون تشکیلات وظایف و انتخابات شورای اسلامی شهر مورد نامگزاری قرار گرفت و اسامی پیشنهادی در شورای عالی نامگزاری شهرستان با حضور اعضای شورا بازنگری و به دقت بررسی و تصویب شد و برای نصب تابلو سایر اقدامات تحویل شهرداری مامونیه قرار گرفت که رحیم نیکنام به عنوان رئیس شورای اسلامی شهر  در هر دو شورا اعم از شورای شهر و هیات بدوی نامگزاری و هم در شورای عالی نامگزاری حضور فعال داشته و ابدا برای هیچ نقطه ای از شهر و محله های آن نام "شهرک "پیشنهاد نگردیده و تصویبی هم صورت نگرفت زیرا اساسا نامگزاری "شهرک" برای "شهر" کاری عبث و نقض غرض و مغایر با ضوابط و قوانین مصرحه می باشد ، بنا براین حتی در آخرین بازنگری نیز نام "شهرک" برای مناطق مذکور برگزیده نشد فلذا این نامگزاری از وجاهت برخوردار نیست و غیر قانونی و بر اساس سلیقه ی برخی شهروندان صورت گرفته و از ناحیه ی شهرداری این امر انجام نشده است .

فلذا انتظار می رود همه اعم از مسئولان و شهروندان و ساکنین محله های مختلف شهر با محوریت قانون و عقل و پذیرفتن قواعد مرسوم از اینگونه اقدامات که هیچ فایده ای جز ایجاد شکاف در بین شهروندان و مناطق شهری و واگرایی و بد بینی ندارد ، احتراز نموده و با نصب العین قرار دادن قانون و مقررات ، محیط و محملی آرام و با نشاط برای سکونت و رشد و تکامل و توسعه و تعالی مامونیه شهر عزیزمان فراهم آورند .

به نقل از وبلاگ شخصی جناب آقای نیکنام

عموحسن!

:عموحسن سبد باف

::بله؟

:سبدمنوبافتی؟

::بله!

:توش کالا انداختی؟

::بله!

جنس های بنجلت رو به مردم انداختی؟

::بله!

:حسن اومده!

::چی چی آورده؟

:سبدکالا!

::داخلش چیه؟

:درد و بلا

..............................................................................................................

پ نه پ

زنگ زدم 110. میگم: اینجا دعوا شده! 

میگه لازمه ما بیایم؟؟!

میگم: پ نه پ زنگ زدم دو نفر از پاسگاه بیان دعوا برابر باشه!!!

رفتم بیمارستان آسیابک. میگم: آقای دکتر هست؟!

میگه: مریض شدید؟؟؟!

میگم: پ نه پ اومدم احوال پرسی!

رفتم صندوق مهر امام رضا. به کسی که اونجا نشسته میگم: مسئول صندوق شمایی؟!!! 

میگه: برای وام اومدی؟!

میگم: پ نه پ اومدم چایی اینجا رو هم یه تستی بزنم!

سوار تاکسی شدم. میگم: مستقیم؟؟!

میگه: پ نه پ چپ و راستم میریم!

رفتم داروخونه بیمارستان آسیابک. زنگ میزنم خانومه خواب الو میاد.

 میگه: بله بفرمایید دارو می خواستید؟؟

میگه: پ نه پ اومدم ببینم خوب خوابیدید یا نه یه موقع چیزی احتیاج نداشته باشید!!!

نتیجه اخلاقی هم نداشت.

آقایون ممنون

اقایون اغضای شورا، شردار محترم دستتون درد نکنه حداقل یه جا به حرف ما گوش دادین (آقایون جمع بستم چون این سری تو شورا شهر که دیگه زن نداریم) 

خلاصه دستتون درد نکنه حالا قضیه چیه !؟!؟!؟!...

خوب قضیه اینه که دیروز در حال ماشین سواری و چرخیدن در سطح شهر بودیم چرا ماشین سواری در سطح شهر؟!!!

 پ نه پ برم مکانهای تفریحی که در سطح شهر ایجاد کردین یا حداقل نیگرشون داشتین!!!!!

( بزار یه نفس عمیق بکشم نفس و اعصابم سر جاش بیاد )

خوب خلاصه اینکه در حال ماشین سواری بودیم که به ناگاه یه چاله جلومون سبز شد و بعد از بهت چند ثانیه ایه دوستم و خودم از دیدن این چاله جدید که تا حالا رویت نکرده بودیم و در نتیجه عدم توانایی مانور به علت بهت زدگی، توی این چاله افتادیم و این بهت زدگی و چاله جدید باعث شد کلی بخندیم آقایون به علت این شادی ازتون متشکریم.

 به جون خودم اگه میدونستم شما همچین ادمایی هستین و همچین سرعت عملی دارین، زودتر این پیشنهاد رو میدادم.

در اینجا همچنین جا دارد از آبدارچی محترم ، توانمند و کوشای شهرداری به خاطر استفاده از چای دبش تشکر کنم. البت تبلیغ نبود ها!!!

و یه خواهش اگه امکان داره اسم این چاله رو به اسم من که اول از همه کشفش کردم یا اول از همه معرفیش کردم، بزارید حق کشف داره دیگه!؟!؟

بعد بقیه چاله ها رو هم شناسنامه دار کنید در راستای استفاده به عنوان آثار باستانی و ثبت در رکورد های گینس.

با تشکر 

پ نه پ

یه روز رفتم شهرداری دفتر شهردار میگم اقای شهردار هستن؟ میگه کارشون داری؟

میگم پ نه پ اومدم دور همی یه چایی بزنیم

رفتم شورا میگم از اعضای شورا کسی هست. میگه: کارشون داری؟!

میگم پ نه پ اومدم اینجا هم مثل اون دوجای قبلی با هم یه چایی بزنیم.

رفتم فرمانداری میگم اقای فرماندار هستن. میگه: کارشون داری؟!
میگم پ نه پ اومدم اینجا هم با هم یه چایی بزنیم

نتیجه اخلاقی از پ نه پ امروز:

چایی و آبدارخانه نقش بسیار مهمی در ارگان ها ایفا میکند.


شبی پر ماجرا

ساعت دو نیم بامداد:

ازصدای ناله بچه سه ساله ت از خواب بیدار میشی میبینی بچه تو تب داره میسوزه و اصلا حالش خوب نیست تمام دنیا دوره  سرت میچرخه و از شدت نگرانی نمیدونی چیکار باید بکنی!!!

با خودت فکر میکنی: آخه این موقع شب چیکار کنم؟ کجا ببرمش؟خدایا خودت کمکم کن...! یک دفعه یادت میفته که این شهر یه جایی داره که اسمش رو گذاشتن بیمارستان !!

(درسته حتی ویژگی های درمانگاه رو هم نداره اما مسئولین زحمتکش بهش میگن بیمارستان) چاره ای ندارم باید کاری کنم! سریع بچه رو حاضر میکنی تا راهیه به اصطلاح بیمارستان بشی که یا خدا حالا این موقع شب ماشین از کجا پیدا کنم!؟نزدیک هم که نیست پیاده  ببرمش!(پیاده نبر که پشیمون میشی) به بچه معصوم و بی گناهت نگاه میکنی  و با امیدواری بهش میگی بابایی نگران نباش الان زنگ میزنم به تاکسی تلفنی یه ماشین بیاد بریم!! شماره چندتا تاکسی تلفنی رو میگیری یا جواب نمیدن یا میگن ماشین نداریم!!

خدایا آخه تو این سرما چیکار کنم؟ به کی رو بندازم؟ همسایه ماشین داره !آخه روم نمیشه الان از خواب بیدارشون کنم.شکه نشن نصفه شبی!

 می بینی چاره دیگه ای نداری باید همسایه ات رو از خواب بیدار کنی .با هزار شرمندگی این کار رو میکنی و بلاخره با همسایه ات راهیه به اصطلاح بیمارستان آسیابک میشی . همین که حرکت میکنید تق (بالا و پایین میشی) افتادی تو یه چاله بچه بیدار میشه و گریه میکنه به اقای همسایه میگی شرمنده و یکم فحش میدی.

به خیابون اصلی میرسی ...بچه ات تو ماشین از شدت بی حالی دوباره خوابش برده.

خودت هم همش در حال معذرت خواهی از آقای همسایه هستی و توی دلت هزار تا نفرین نثار مرده و زنده مسئولین شهر و صاحب آژانس ها میکنی...

تو همین فکرا هستی که یک دفعه صدا های وحشتناکی تو رو به خودت میاره...

یا حسین! چی شد؟ اینجا کجاست ؟چه خبره؟! مگه اینجا مرکز شهر نیست؟؟

پس این همه سگ اینجا چیکار میکنن؟ بچه که تازه آروم گرفته بود از صدای واق واق سگ هایی که دنبال ماشین افتادن بیدار میشه و از ترس شروع به گریه کردن میکنه..!! 

خدایا شکرت که همسایه ام مردونگی کرد و نه نگفت. اگه قرار بود پیاده یا با موتور میومدم الان با بچه ام تیکه تیکه شده بودیم! حالا خدا کنه به ماشین خط نندازن شرمنده همسایه بشم. خلاصه سگ ها  تا نزدیک های به اصطلاح بیمارستان دنبال ماشین اومدن و واق واق کردن ...

بعد رسیدن خدایا شکرت که سالم رسیدی .میری داخل و می بینی تو ایستگاه پرستاری دو تا پرستار مهربون نشستن و اماده خدمت هستن.

یکی از اونا مشکل بچه رو میپرسه و بعد میگه رو تخت بخوابونش الان زنگ میزنم دکتر بیاد!! با تعجب میپرسی دکتر بیاد؟ مگه کجاست؟ با مهربونی وصدای خسته اش  جواب میده جایی نیست خوابه میاد الان....

الان آقای دکتر میشه پانزده دقیقه!! تو از شدت نگرانی چند بار میری و میگی بچه حالش بدتر شده دکتر چی شد پس؟

 بالاخره بعد از یک ربع چشمتون به جمال پف کرده آقای دکتر منور میشه! که در جواب سلام شما با عصبانیت میگه :آخه الان وقت مریض آوردنه؟ تو هم هنگ میکنی و میگی شرمنده از این به بعد قبل از مریض شدن با شما هماهنگ میکنیم و ازتون میخواهیم برامون ساعت خوش تعیین کنید... 

خلاصه بچه رو معاینه میکنه و براش دارو مینویسه دفترچه رو میبری به داروخانه بیمارستان که میبینی بسته است و یک کاغذ نوشته که لطفا آهسته در بزنید...خدایا اینجا چه خبره!!!

آهسته در میزنی و بعد چند دقیقه پنجره ای  به روت باز میشه و یکی در حال مالیدن چشماش میگه:نسخه ات رو بده
نسخه رو میگیره و زیر نور مهتابی در حال روشن شدن میخونه و میگه هیچ کدومش رو نداریم!! ندارید؟ نه نداریم!! تا میای بگی  من چیکار کنم و بابا بچه ام مریضه...پنجره بسته میشه و مهتابی که با هزار جون کردن روشن شده بود سریع خاموش میشه.
میای پیش اون خانم پرستار مهربون و ازش میخوای کمکت کنه و در جواب میگه باید بری از داروخانه شبانه روزی بگیری!!!

بابا بچه ام حال نداره تا من برم و بیام بدتر بشه چی؟کی جوابگو میشه؟ به ناچار با آقای همسایه راهی داروخانه شبانه روزی میشی دوباره اون معذرت خواهی ها و شرمندگی های موقع اومدن رو تکرار میکنی و یکم فحش بحق و به جا میدی.

  تو راه همش دعا میکنی که داروخونه بسته نباشه. به داروخونه میرسی و با باز بودنش یه چراغ امید ته دلت روشن میشه، نسخه رو با هزار تا تشکر از داروخونه میگیری و نگاه میکنی ببینی چه دارویه که داروخانه تنها بیمارستان شهر اونا رو نداشته:

آمپول دگزامتازون
آمپول بتامتازون
شربت کتوفین
شربت ایبوپروفن

خدایا شکرت فکر میکردم بچه ام چه درد و مرضی داره که دارو هاش پیدا نمیشه...اینا که همش داروهای یه سرماخوردگی ساده است و قدیم تو بقالی سر محلمون هم پیدا میشد.

 با یه لبخند تلخ و یکم فحش کاری برای اروم شدنت دوباره با معذرت و تشکر از همسایه راهیه بیمارستان میشی.

تو راه دوباره سگ ها رو میبینی که دنبال ماشین می کنند، تو هم از توی ماشین یه چخه ای میکنی دوباره فحش کاری

 به بیمارستان میرسی، آمپول های بچه رو میزنن و راهی خونه میشی این دفعه از ترس اینکه بچه از صدای سگ ها از خواب نپره و شکه نشه اجازه نمیدی  بخوابه... 

به خونت میریسی و با تشکر و صدتا معذرت خواهی از همسایه وارد خونه میشی. به بچه ات که خوابیده نیگاه میکنی و میگی چه غلطی کردیم توی این شهر بدنیا اومدیم و زندگی میکنیم.

سخنی با شورای محترم شهر:

شوراییون عزیز تا حالا صدای این سگ ها به گوشتون نرسیده که اقدامی بکنید؟ آقای سعادتی یادمه روز اربعین تو مسجد صاحب الزمان  فرمودید:

 که منتظریم تا جلسه شورای تامین شهرستان برگزار بشه و مجوز شلیک بگیریم! جلسه هنوز برگزار نشده؟ یا تفنگ گیر نیاوردید شایدم تفنگ دارید  گلوله پیدا نمی کنید؟ یا نکنه رفتید پیش شهردار همش وقتتون صرف خوردن چایی شده!؟!؟!؟

 بابت زحمات همه تون ممنونیم .میدونیم شما هم در تنگنا هستید و بیکار نشسته اید

میدونیم بابت جایگاه CNG چه سختی هایی کشیدید. میدونیم دیگر مسئولین با شما همکاری های لازم را ندارند اما اگه اتفاقی برای کسی بیفته چه کسی پاسخگو میشه؟ 

و دیگر اینکه ما از شما به عنوان نماینده مون توقع به جایی داریم که کمی به بیمارستان آسیابک رسیدگی کنید.

میدونم جز وظایف شما محسوب نمیشه اما این وظیفه شماست که کمبودهای شهر را به مسئولین مربوطه اعلام کنید  و تا زمان حل اون ها پیگیرموضوع باشید...

چند پیشنهاد به مسئولین شهر:

1-  اقا بیاید با این سگ ها یه جلسه ای بزارید و حرف بزنید خشونت هم در کار نباشه که احتیاج به شورای تامین باشه.

خلاصه اینا که تا این وقت شب بیدار هستن و توی خیابون و کوچه چرخ میزنند امنیت شهر رو هم بدین دستشون امتحانش که ضرر نداره. صبح که امنیت شهر رو هواست حداقل یکی شب حواسش به شهر باشه. 

فکر کنم تست هم شده اخه دم فرمانداری یه 10 تایی سگ دیدم که دور میزنه از تجربیاتشون میتونید استفاده کنید.

2- به هر شهروندی یه قلک بدید، البته قلکه بزرگ باشه که زود پر نشه و بعد قانون بزارید که هر شهروندی فحش داد باید یه 2000 ریالی بندازه تو این قلک و هر وقت پر شد بیاره بده خدایی خیلی هم نیست.

به جان خودم عرض یه نصف روز نشده این قلک ها پر میشه و دیگه تا اخر عمر دچار کمبود بودجه نمیشید.

3- استفاده از چاله چوله های شهر حتما میگید چطوری خوب این طوری:

از تعمیرگاه های شهر به ازای هر ماشینی که میاد و جلو بندیشو درست میکنه پورسانت بگیرید 

یا میتونید قدیمی ترین چاله شهر رو انتخاب و به عنوان آثار باستانی اعلام کنید و برای دیدنش از مردم پول بگیرید

یا تعداد چاله های شهر رو در رکورد های گینس ثبت کنید پول میدن به خاطر این کار به جون خودم

یا چاله ها رو بیشتر کنید و اینجوری دست شکسته و پا شکسته هم اضافه میشه میتونید از ارتوپد ها هم پول بگیرید من خودم با ماشین افتادم تو یدونه از این چاله ها تا دو روز گردن درد داشتم.

4- از شهرداری به عنوان قهوه خونه استفاده کنید این جوری ارزش افزوده هم ایجاد میشه 

 پول تو این کاره به جون خودم دیگه تو زمین نیست.

یه سری پیشنهاد دیگه هم میمونه که اینا رو عملی کردید اون ها رو هم میگیم.